https://cinemaresane.ir/fa/news/40239

شناسه خبر: 40239
۱۴۰۵-۵-۸ ۱۶:۳۹

10 قصه از قهرمانان سینما در راه خانه

گاهی تمام سفرها، جنگ‌ها و ماجراجویی‌ها برای رسیدن به یک مقصد است؛ جایی که اسمش خانه است.

به گزارش سینما رسانه، دنیای سینما بارها درباره سفر کردن اثر هنری ساخته است؛ سفر به فضا، به اعماق اقیانوس، به سرزمین‌های ناشناخته و حتی به دنیاهایی که وجودشان فقط در خیال ممکن است. اما پشت بسیاری از این سفرها، یک قصه ساده و عمیق پنهان شده: آدمی که هرچقدر از خانه دور می‌شود، بیشتر دلش برای برگشتن تنگ می‌شود.

خانه در سینما همیشه یک ساختمان با چهار دیوار نیست. گاهی زمین است، گاهی خانواده، گاهی یک عشق، گاهی آزادی و گاهی خاطره‌ای که دیگر نمی‌توان به آن بازگشت. این ۱۰ فیلم، هرکدام به شیوه خودشان درباره همین حس مشترک حرف می‌زنند؛ حس دورافتادگی و آرزوی بازگشت.

 ۱. The Odyssey؛ طولانی‌ترین راه برای رسیدن به خانه

شاید هیچ داستانی به اندازه «اودیسه» با مفهوم «بازگشت به خانه» گره نخورده باشد. اودیسئوس پس از پایان جنگ تروا، سفری را آغاز می‌کند که قرار بود کوتاه باشد، اما سال‌ها طول می‌کشد. دریاها، هیولاها، خدایان و وسوسه‌ها یکی پس از دیگری سر راهش قرار می‌گیرند، اما او همچنان یک مقصد دارد: ایتاکا.

برای اودیسئوس، خانه فقط یک سرزمین نیست؛ خانه یعنی پنلوپه، فرزندش و زندگی‌ای که از آن دور افتاده است. شاید تمام عظمت «اودیسه» در همین نکته باشد که قهرمانش در طولانی‌ترین سفر ممکن، در حقیقت فقط به دنبال یک چیز است: برگشتن.

Image
The Odyssey

۲. Interstellar؛ وقتی برای بازگشت، باید از خانه دور شوی

در «میان‌ستاره‌ای»، کوپر برای نجات بشریت زمین را ترک می‌کند؛ همان زمینی که خانه او و دخترش است. او به دورترین نقاط فضا سفر می‌کند، اما هرچه بیشتر از خانه فاصله می‌گیرد، معنای آن برایش پررنگ‌تر می‌شود.

کوپر برای نجات انسان‌ها به فضا می‌رود، اما انگیزه شخصی‌اش چیز دیگری است؛ او می‌خواهد دوباره دخترش را ببیند. «Interstellar» از آن فیلم‌هایی است که نشان می‌دهد گاهی برای اینکه به خانه برگردی، باید ابتدا تا دورترین نقطه ممکن از آن فاصله بگیری.

Image
Interstellar

۳. The Martian؛ زمین، دورترین خانه ممکن

مارک واتنی در مریخ تنها مانده است؛ جایی که هر نفس کشیدن در آن یک مبارزه است. اما چیزی که او را زنده نگه می‌دارد فقط غریزه بقا نیست؛ امید بازگشت است.

او روی مریخ کشاورزی می‌کند، محاسبه می‌کند، شکست می‌خورد و دوباره شروع می‌کند. تمام این تلاش‌ها برای یک هدف است: برگشتن به زمین. «مریخی» شاید یکی از ساده‌ترین و انسانی‌ترین شکل‌های این مضمون را روایت کند؛ وقتی خانه میلیون‌ها کیلومتر دورتر است، حتی یک سیاره کامل می‌تواند تبدیل به رؤیای بازگشت شود.

Image
The Martian

۴. Cast Away؛ وقتی خانه یک آدم است

چاک نولاند در جزیره‌ای دورافتاده گیر افتاده و همه چیز از زندگی گذشته‌اش از او گرفته شده است. در آن جزیره، مفهوم خانه دیگر یک مکان نیست؛ خانه تبدیل به آدم‌هایی شده که در غیابشان زندگی بی‌معناست.

چاک در تمام سال‌های تنهایی به زندگی قبلی‌اش فکر می‌کند و به امید بازگشت زنده می‌ماند. «دورافتاده» به ما یادآوری می‌کند که گاهی وقتی همه چیز را از دست می‌دهیم، تازه می‌فهمیم خانه واقعاً کجا بوده است.

Image

۵. Finding Nemo؛ خانه جایی است که خانواده منتظر توست

مارلین برای پیدا کردن نمو، تمام اقیانوس را پشت سر می‌گذارد. سفری که از ترس آغاز می‌شود، به یکی از بزرگ‌ترین ماجراجویی‌های سینمایی درباره خانواده تبدیل می‌شود.

برای مارلین، بازگشت فقط برگشتن به یک مکان نیست؛ پیدا کردن فرزندش است. اقیانوس هرچقدر بزرگ و خطرناک باشد، وقتی پای خانواده در میان باشد، هیچ مسافتی آن‌قدر دور نیست که نتوان برای رسیدن به خانه طی‌اش کرد.

Image
Finding Nemo

۶. The Revenant؛ وقتی بازگشت تنها دلیل زنده ماندن است

هیو گلس در دل طبیعتی خشن و یخ‌زده رها می‌شود؛ زخمی، تنها و در آستانه مرگ. اما چیزی در وجودش اجازه نمی‌دهد تسلیم شود.

«بازگشته» قصه مردی است که برای رسیدن به مقصد، از مرزهای تحمل انسانی عبور می‌کند. در اینجا بازگشت با انتقام گره خورده، اما در عمق داستان، میل به برگشتن به زندگی و رسیدن دوباره به چیزی که از دست رفته، نیروی محرک قهرمان است.

Image
The Revenant

۷. Spirited Away؛ گاهی برای برگشتن باید خودت را پیدا کنی

چیهیرو ناگهان وارد جهانی غریب و جادویی می‌شود؛ جهانی که هیچ شباهتی به خانه ندارد و حتی هویت خودش نیز در آن تهدید می‌شود.

سفر او در «شهر اشباح» فقط تلاش برای خروج از یک دنیای عجیب نیست. چیهیرو باید در این مسیر شجاعت پیدا کند، بزرگ شود و خودش را دوباره بشناسد. خانه در این فیلم مقصدی است که رسیدن به آن، بدون شناختن خودت ممکن نیست.

Image
Spirited Away

۸. The Wizard of Oz؛ هیچ‌جا مثل خانه آدم نمی‌شود

دوروتی وارد سرزمینی جادویی و رنگارنگ می‌شود؛ جایی که شاید از خانه‌اش زیباتر و شگفت‌انگیزتر باشد، اما خیلی زود می‌فهمد که هیچ‌کدام از این شگفتی‌ها چیزی نیست  که واقعاً می‌خواهد.

او فقط می‌خواهد برگردد. به خانه، به خانواده و به جایی که به آن تعلق دارد. «جادوگر شهر اُز» یکی از کلاسیک‌ترین روایت‌های سینما درباره دلتنگی برای خانه است؛ داستانی که در نهایت به یک حقیقت ساده می‌رسد: گاهی تمام دنیا را می‌گردی تا بفهمی چیزی که می‌خواستی، از ابتدا همان‌جا بوده است.

Image
The Wizard of Oz

۹. The Road؛ وقتی دیگر خانه‌ای برای بازگشت وجود ندارد

در «جاده»، پدر و پسری در جهانی ویران‌شده قدم می‌زنند؛ جهانی که گذشته در آن تقریباً نابود شده و آینده نیز نامعلوم است.

آنها به سمت مقصدی نامعلوم حرکت می‌کنند، اما در حقیقت چیزی که از آن فرار می‌کنند، همان جهانی است که زمانی خانه نام داشت. «The Road» یکی از تلخ‌ترین شکل‌های دلتنگی برای خانه را نشان می‌دهد؛ وقتی دلت برای جایی تنگ شده که دیگر وجود ندارد.

در این فیلم، خانه بیشتر از آنکه یک مکان باشد، خاطره‌ای است که پدر تلاش می‌کند برای پسرش زنده نگه دارد؛ خاطره‌ای از زمانی که جهان هنوز امن بود.

Image
The Road

۱۰. The The Shawshank Redemption؛ خانه‌ای که پشت دیوارهاست

«رستگاری در شاوشنک» شاید در نگاه اول فیلمی درباره زندان باشد، اما در عمق خود درباره میل انسان به آزادی و بازگشت به زندگی است. اندی دوفرین سال‌ها پشت دیوارهایی زندگی می‌کند که قرار نیست به این زودی‌ها فرو بریزند؛ اما ذهن او همیشه بیرون از آن دیوارهاست.

برای اندی، خانه الزاماً یک آدرس مشخص نیست. خانه همان آزادی است؛ همان جایی که بتواند دوباره خودش باشد. او سال‌ها صبر می‌کند، نقشه می‌کشد و امیدش را حفظ می‌کند، چون می‌داند انسان بدون امید، حتی اگر زنده باشد، دیگر واقعاً زندگی نمی‌کند.

Image

 شاید خانه همان جایی باشد که دلت برایش تنگ شده

سینما بارها به ما نشان داده که «خانه» همیشه جایی نیست که از آن آمده‌ایم. گاهی خانه آدم‌هایی هستند که دوستشان داریم. گاهی خاطراتی که حاضر نیستیم فراموششان کنیم. گاهی آزادی است و گاهی حتی امیدی برای ادامه دادن.

قهرمانان این ۱۰ فیلم هرکدام به شکلی از خانه دور افتاده‌اند؛ یکی در فضا، یکی در مریخ، یکی در میان اقیانوس، یکی در سرزمینی جادویی و دیگری در دل یک جهان ویران‌شده. اما همه آنها یک مسیر مشترک دارند؛ مسیر بازگشت.

شاید به همین دلیل است که این فیلم‌ها، با وجود تفاوت‌هایشان، این‌قدر برای ما آشنا و دوست‌داشتنی‌اند. چون همه ما، دست‌کم یک‌بار در زندگی، جایی دور از خانه ایستاده‌ایم و در دل‌مان فقط یک جمله گذشته است: فقط دلم می‌خواهد به خانه برگردم.