https://cinemaresane.ir/fa/news/40254

شناسه خبر: 40254
۱۴۰۵-۵-۱۱ ۱۳:۲۰
ویدا بابالو:

ماکان بر شانه‌های بلند دماوند تکیه زده است

ویدا بابالو، نویسنده و کارگردان تئاتر به وقت اولین صعود خود به قله دماوند در نامه‌ای به مادر جاویدالاثر ماکان نصیری نوشت: «آرام بگیر! که ماکان، در بامِ جهان ایستاده و تا دماوند برپاست، نامِ او در حافظه‌یِ این خاک خواهد تپید.»

به گزارش سینما رسانه، ویدا بابالو، نویسنده، کارگردان و‌ تهیه کننده تئاتر و رادیو در اولین صعود خود به قله دماوند در نامه‌ای برای مادر ماکان نصیری از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب نوشت.

متن این نامه بدین شرح است: 


«به نام آن که عزيزانش را در بلندایِ بی‌پایان آسمان جاودان می‌کند...

مادرِ عزیز و داغ‌دیده‌یِ ماکان نصیری
 

سلام
 

نمی‌دانم چگونه بنویسم که جوهرِ این کلمات، طعمِ خاکِ میناب و عطرِ برفِ دماوند را با هم داشته باشد. مادر، ماکانِ شما دیگر آن کودکِ معصومِ كوچكِ در بندِ کلاس‌هایِ درس نیست؛ این پسرک قشنگ، با آن چشم‌های زیبای خندانش، با پروازِ سرخش، از تمامِ دیوارهایِ کوتاه و بلندِ دنیا عبور کرده است.

من، نه به قصدِ فتحِ کوه، که به زیارتِ آسمان، به بلندایِ دماوند رفتم. آنجا که قله، ستونِ خیمه‌یِ ایران است و باد، نغمه‌یِ اساطیرِ کهن را در گوشِ برف‌هایِ ابدی می‌خواند. من تصویر ماكان را به سویِ دماوند بردم؛ همان کوهِ سپیدی که گویی از اشک‌هایِ اساطیر و از نفس‌هایِ کیومرث ساخته شده است. در مسیرِ صعود، هر بار که بادِ سرد به چهره‌ام می‌وزيد، حس می‌کردم پر سیمرغ در پیِ پسرک شجاع كه ترجمان ماكان است تا او را در آغوشِ بال‌هایِ خود پناه دهد. در هر گام، تصویرِ ماکان را چون رازی مقدس بر سینه فشردم و با خود به جایی بردم که دستِ هیچ ستمی به آن نمی‌رسد؛ به جایی که زمین به عرش تنه می‌زند.

Image


مادر، وقتی در اوجِ بامِ ایران ایستادم و عکسِ ماکان را در برابرِ بیکرانگیِ افق گرفتم، دیدم که او «مفقود» یا «پنهان» نیست؛ او در رگ‌هایِ استوارِ این کوه جاری شده است. گویی دماوند، این پیرِ سپیدمویِ تاریخ، فرزندِ گمشده‌اش را بازیافته بود؛ او با سنگ‌هایِ آتشفشانیِ دماوند، که گویی از خونِ پهلوانانِ باستان است، یکی شده؛ و با برف‌هایِ ابدیِ قله، که گویی سپیدیِ روحِ پاکِ اوست، درآمیخته است.
 

او دیگر نشسته بر دستانِ من نبود؛ او بر شانه‌هایِ بلندِ دماوند تکیه زده بود. هر قدمی که به سویِ آسمان برمی‌داشتم، حس می‌کردم این ماکان است که مرا به اوج می‌خواند تا به چشمِ خود ببینم که معصومیت، هرگز در هیچ جنگی مدفون نمی‌شود، بلکه به قامتِ کوه درمی‌آید.در آن لحظه‌یِ مبهوت‌کننده، وقتی تصویرِ او را در برابرِ ابدیتِ افق قرار دادم، گویی زمان درنگ کرد. حس کردم ماکان، همان تکه‌یِ گمشده‌یِ اسطوره است که پس از هزاران سال، در قامتِ یک کودک، به خاکِ ایران بازگشته تا با شهادتِ خویش، پیوندِ میانِ «خاک» و «آسمان» را دوباره برقرار کند. 
 

مادر! ببين! او اکنون، بر شانه‌هایِ دماوند نشسته است؛ همان کوهی که نگهبانِ رازهایِ ایران است. او دیگر از ديده پنهان نیست، بلکه در جاي جايِ ايران، در غرشِ رعد، در سکوتِ سنگ‌ها و در شکوهِ بی‌انتهایِ این قله‌یِ مقتدر در آغوش دماوند بيدار است.

مادرِ صبور!


اگر دلتنگِ پسر شدی، رو به قله‌هایِ برافراشته کن. ماکان در سپیدیِ برف‌هایِ دماوند زنده است؛ ماکان اکنون در میانه‌یِ «هفت‌خانِ» سختی‌ها ایستاده و پیروز شده است. او از میانه‌یِ آتشِ ستم گذشت تا در بلندايِ بامِ ايران زمين، دماوندِ پايرجا و استوار آرام بگیرد. او اکنون بخشی از هویتِ این سرزمین است؛ او همان جانی است که در کالبدِ این کوه‌ها می‌تپد. در طلوعی که نخستین اشعه‌هایش بر قله‌یِ دماوند می‌نشیند، بوسه‌ایست که خورشید بر پیشانیِ فرزندِ شما می‌زند. او با خاکِ این سرزمین آمیخته است، نه برای آنکه پنهان شود، که برای آنکه ریشه‌یِ ایران را آبیاری کند.

ماكان نه تنها از دست نرفته، بلکه در میانه‌یِ شکوهِ ایران، جاودانه است. او اکنون، در قلمروِ اسطوره‌ها، در جایگاهی است که هیچ ستمگری و هیچ تاریکی‌ای را یارایِ رسیدن به آن نیست...زنده و ماناست...
اکنون ماكان بخشی از شکوهِ دماوند است؛ بلند، خاموش، مقتدر و بی‌زوال. عکسِ او بر آن قله، پیوندِ دوباره‌یِ یک کودک با ریشه‌هایِ آسمانیِ این وطن، همين آب و خاك است؛ او دیگر متعلق به خاک نیست، او متعلق به تاریخِ این کوهستانِ سترگ است.

مادر ! من هم مادرم... غمت را عمیقا درک می‌کنم دلت را می‌بینم... هوایت را بو می‌کشم... حرف‌هایت را... می‌دانم... از نگاهت می‌خوانم... اما...مادر جان!


آرام بگیر! که ماکان، در بامِ جهان ایستاده و تا دماوند برپاست، نامِ او در حافظه‌یِ این خاک خواهد تپید. او دیگر گم‌گشته‌یِ جنگ نیست، او چراغِ راهِ کوهنوردانی است که در جستجویِ حقیقت، تا اوجِ آبیِ بیکران پرواز می‌کنند و يادآور  دليري و دلاوري بزرگاني است كه با ماكان هميشه هم‌هوا بوده اند...

با احترامِ عمیق و اندوهی به وسعتِ دماوند
برای مادر ماکان نصیری
ویدا بابالو 
۸ مرداد ۱۴۰۵ به وقت صعود قله دماوند»