مرجان اشرفی‌زاده: برای نجات خودم، دوباره فیلم ساختم

مرجان اشرفی‌زاده، نویسنده و کارگردان فیلم کوتاه «گوره» که در چهل‌وسومین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران حضور دارد، می‌گوید برای نجات خود فیلم ساخته است؛ فیلمی که در کنار بازتاب دغدغه‌های درونی او، تلاشی برای روایت قصه‌های ناگفته زنان این سرزمین است.

نگار امیری: در چهل‌وسومین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران، فیلم کوتاه داستانی «گوره» به نویسندگی و کارگردانی مرجان اشرفی‌زاده حضور دارد؛ فیلمی که با تکیه بر فضای بومی شمال کشور، تقابل میان انسان و حیوان را به بستری برای روایت تنهایی، نیازهای سرکوب‌شده و دغدغه‌های زنان تبدیل می‌کند. اشرفی‌زاده در این گفت‌وگو از شکل‌گیری ایده فیلم، انتخاب جغرافیا و زبان بومی، دشواری‌های تولید، اهمیت روایت تجربه‌های زنان، تجربه داوری در جشنواره و ارزیابی خود از کیفیت آثار امسال سخن گفته است.

 

«گوره» در جغرافیای شمال کشور روایت می‌شود و شخصیت‌های آن با گویش بومی صحبت می‌کنند؛ انتخابی که مخاطب را با زیرنویس همراه می‌کند، اما به فضای واقعی و زیست شخصیت‌ها نزدیک است. با توجه به اینکه استفاده از زبان یا گویش متفاوت گاهی ممکن است ارتباط مخاطب با فیلم را دشوار کند، چه شد که تصمیم گرفتید داستان را در شمال کشور و با همین زبان و گویش روایت کنید؟ ایده اولیه فیلم از کجا شکل گرفت؟

اول از همه باید بگویم که آن خطه، جغرافیا و آب‌وهوا بسیار با درون من عجین است. گاهی فکر می‌کنم انگار در گذشته در جایی شبیه اروپای شرقی، در یک جنگل مه‌آلود زندگی کرده‌ام؛ این فضا آن‌قدر به من نزدیک است که احساس می‌کنم بخشی از وجود من است.

در سال‌هایی هم که در تهران زندگی می‌کردم، بسیاری از فیلم‌ها و قصه‌هایی که کار کردم، در شمال کشور می‌گذشت. به‌طور خاص، حدود شش سال است که ساکن لاهیجان هستم و بیش از پیش با آن اقلیم، فضا و آب‌وهوا آمیخته شده‌ام. فکر می‌کنم ناخودآگاه هم با همین نگاه به قصه نزدیک شدم.

«گوره» حاصل چند اتفاق بود. یکی از آن‌ها دیدن یک لوکیشن خاص در اطراف سیاهکل در گیلان بود. آنجا با شیوه زندگی خانواده‌ای آشنا شدم که در روستایی زندگی می‌کردند که مردمش در جریان طرح‌های ساماندهی از آنجا کوچ کرده بودند و عملاً دیگر کسی در آن منطقه زندگی نمی‌کرد. با این حال، یک خانواده همچنان به دامداری سنتی مشغول بود و باقی مانده بود. شیوه زندگی آن‌ها آن‌قدر عجیب و توجه‌برانگیز بود که به این فکر افتادم قصه‌ای در چنین جغرافیا و فضایی روایت کنم.

این اتفاق را باید در کنار دغدغه زنان قرار داد؛ دغدغه‌ای که همیشه برای من مهم بوده و بعد از سال ۱۴۰۱ رنگ‌وبوی دیگری پیدا کرد و اهمیت بیشتری یافت.

فکر می‌کنم بالا رفتن سن هم تا حدودی به من جسارت داد تا درباره بعضی دغدغه‌های درونی که من هم مثل بسیاری از آدم‌ها می‌توانستم پنهانشان کنم، آشکارتر حرف بزنم. به نظرم این موضوع تا اندازه‌ای حاصل بالا رفتن سن‌وسال است. آدم در مقطعی از زندگی، راحت‌تر با طبیعت، غریزه و واقعیت پیرامونش کنار می‌آید.

ممکن است پیش از آن، حتی درباره خودت، هم‌جنسانت یا اساساً جنسیت، قضاوت‌هایی داشته باشی؛ اما با گذشت زمان می‌بینی که ماجرا آن‌قدرها هم پیچیده نیست. طبیعت کار خودش را می‌کند و می‌توان درباره بعضی مسائل راحت‌تر حرف زد.

مجموع این اتفاقات کم‌کم مرا به قصه «گوره» رساند. ابتدا آن را به‌صورت داستان کوتاه نوشتم، اما فضا آن‌قدر برایم جذاب بود که دلم می‌خواست به شکل بصری هم دیده شود. بعضی از کسانی که داستان کوتاه را خوانده بودند، به من می‌گفتند سراغ ساخت فیلم نروم؛ چون تبدیل کردن چنین فضایی به فیلم بسیار دشوار است. با این حال، من جاه‌طلبی در سینما را دوست دارم و فکر می‌کنم خوب شد که این فیلم را ساختم.

در «گوره» با دغدغه‌ای انسانی مواجهیم که میان شخصیت‌های انسانی و حیوانی فیلم مشترک است. در بخشی از فیلم، گلی به حنا می‌گوید: «چشم‌سفید بی‌حیا، داره جفت می‌خواد.» در واقع، حیوان نیازش را فریاد می‌زند و برای آن «گوره» می‌کند، اما فریاد بی‌صدای گلی در تمام این سال‌ها دیده نشده است. چه شد که تصمیم گرفتید این موضوع را از طریق یک حیوان روایت کنید؟

این موضوع از جایی شکل می‌گیرد که من انتخاب کردم فضای قصه چه فضایی باشد. قصه من بسیار جهانی است و می‌تواند در هر جایی رخ بدهد. لزوماً تنها جایی که می‌شد این قصه را تعریف کرد، یک نقطه دورافتاده در دل طبیعت بکر نبود؛ این اتفاق می‌تواند در یک شهر شلوغ هم رخ بدهد.

ما در شهرها هم با این تنهایی مواجه هستیم؛ تنهایی‌ای که بسیار فراگیر است. اتفاقاً شاید در زندگی ماشینی و صنعتی، این دغدغه‌ها جدی‌تر هم باشند؛ جایی که آدم‌های زیادی پیرامون ما هستند، اما باز هم تنهاییم، یاری نداریم و بندهایی ما را بسته‌اند که نمی‌توانیم رها‌تر و منطبق با طبیعت خودمان رفتار کنیم.

من دوست داشتم قصه، هم در بُعد بیرونی و هم در بُعد درونی، چنین حسی داشته باشد. نمی‌خواستم تنهایی را در میان جمع نشان بدهم؛ می‌خواستم تنهایی را در یک انزوا و تنهایی واقعی به تصویر بکشم. از طرف دیگر، به لحاظ سلیقه بصری، آن فضا، سرما و دورافتادگی برایم جذاب‌تر بود.

وقتی آن محیط و آن شیوه زیست را انتخاب می‌کنم و خانواده‌ای را در نظر می‌گیرم که کارشان نگهداری از دام‌ها و دامداری سنتی است، تقابل میان انسان و حیوان شکل می‌گیرد. در این شرایط، خیلی به ذهنم نزدیک بود که با حیوانی مواجه باشم که نیازش را فریاد می‌زند و برای نیازش «گوره» می‌کند.

اتفاقاً این رفتار برای آن پیرمرد و پیرزن پسندیده است و آن‌ها به دنبال رفع مشکل حیوان هستند؛ اما فریاد بی‌صدای گلی را در تمام این سال‌ها ندیده‌اند و همچنان نمی‌خواهند ببینند. حتی وقتی فرصتی برای او پیش می‌آید، به منافع خودشان فکر می‌کنند، نه به تنهایی او.

فکر می‌کنم این تقابل از محیط شروع شد و بعد به لایه‌های زیرین رسید. برای خود من هم مسیری از کشف و شهود بود. بخش جالب ماجرا این بود که ابتدا رویه‌های قصه طراحی شد و بعد، کم‌کم ظرفیت‌های آن را کشف کردم. دیدم این قصه چه می‌کند و چه لایه‌هایی دارد. به قول معروف، مثل پیاز لایه‌لایه است و ما در سطوح مختلف، قصه‌های دیگری هم تعریف می‌کنیم.

«گوره» ابتدا در قالب داستان کوتاه شکل گرفت و بعد به فیلم تبدیل شد. این انتقال از ادبیات به سینما چه تغییری در روایت ایجاد کرد؟ آیا لایه‌های معنایی قصه افزایش پیدا کرد یا شکل بیان آن تغییر یافت؟

لایه‌ها افزایش پیدا نکردند، اما شکل بیانشان تغییر کرد. به هر حال، در ادبیات، که بسیار به آن علاقه‌مندم و بسیار هم وام‌دارش هستم، با دنیایی بی‌انتها مواجهیم که در آن، با کلمات می‌توانیم هر کاری انجام بدهیم. به‌راحتی می‌توانیم درون و بیرون و همه‌چیز را تعریف کنیم، اما سینما محدودیت‌هایی دارد.

در سینما باید بتوانم اتفاقات را بیرونی و بصری کنم. حتی درونی‌ترین لایه‌ها را هم باید به شکلی بیرونی دربیاورم تا بتوان آن‌ها را تعریف کرد. مهم‌ترین مسئله برای من این بود که همان معنا را به زبان سینما روایت کنم. تلاش کردم لایه‌ای حذف یا اضافه نشود و همان قصه، با همان معنا، اما به زبان تصویر بیان شود.

ساخت «گوره» با توجه به محدودیت‌های مالی، شرایط دشوار لوکیشن و حضور حیوانات در فیلم، چه چالش‌هایی برای شما داشت؟ با توجه به اینکه پس از چند سال دوباره به فیلم‌سازی بازگشتید، چه شد که تصمیم گرفتید در چنین شرایطی وارد پروژه‌ای با این دشواری‌ها شوید؟

«گوره» به هر حال فیلم سختی بود. می‌دانستیم بودجه‌ای که انجمن در نهایت می‌تواند برای تولیدات حرفه‌ای اختصاص بدهد، حتی کفاف تولید چنین فیلمی را نمی‌دهد؛ چون هم از نظر لوکیشن شرایط دشواری داشتیم و هم از نظر همکارانی که با من همراه بودند. البته آن‌ها بسیار به من کمک کردند و واقعاً همه بدون چشمداشت کنارم قرار گرفتند.

سینا گنجوی، همسرم، برنامه‌ریز کار، طراح صحنه و لباس، تدوینگر و همراه من بود. خودم هم نویسنده و کارگردان بودم و کارهای تدارکات را نیز انجام می‌دادم. دوستان دیگری هم کنارم آمدند و این همراهی، سرمایه بزرگی بود؛ اما با وجود همه این حمایت‌ها، باز هم شرایط برای تولید چنین فیلمی کافی نبود.

اولین چالش این بود که اصلاً جرئت و جسارت کنم و در این شرایط اقتصادی وارد چنین پروژه‌ای شوم؛ آن هم در سال‌هایی که چندان کار نکرده بودم و بیشتر درگیر نوشتن بودم. طبیعتاً نوشتن نهایتاً گذران زندگی را برایم فراهم می‌کرد، اما نمی‌توانستم بودجه‌ای را از زندگی‌ام کم کنم و به فیلم کوتاه اختصاص بدهم. در این مقطع از زندگی‌ام، چنین کاری منطق اقتصادی نداشت.

اما واقعیت این است که من برگشتم و فیلم ساختم تا خودم را نجات بدهم. این را چندین جا هم گفته‌ام. احساس می‌کردم دارم در نشدن‌ها فرو می‌روم. اتفاقاتی که در این سال‌ها رخ نداده بود، خیلی به من آسیب زده بود و دیگر احساس می‌کردم خودم را به‌درستی نمی‌شناسم. از خودم راضی نبودم و دلم می‌خواست دوباره همان آدم سال‌های قبل باشم؛ همان آدم جنگنده، نترس و شجاعی که به دل ماجرا می‌زد.

خوشحالم که این کار را کردم و خدا را شکر می‌کنم. البته نمی‌خواهم بگویم هر حرکتی که آدم انجام بدهد، الزاماً به نتیجه می‌رسد؛ ممکن است اتفاقات خوبی هم نیفتد، اما خدا را شکر می‌کنم که در مورد ما معجزاتی رخ داد و این حرکت، اتفاقات خوبی ایجاد کرد.

اول اینکه واقعاً توانستیم فیلم را بسازیم و گروه هم با سلامت به آن لوکیشن صعب‌العبور رفت‌وآمد کرد. این برای من مهم‌ترین آرزو بود. شش روز فیلم‌برداری داشتیم، در حالی که هفت تا ده روز پیش‌بینی کرده بودیم و بسیار نگران بودیم که کار بیشتر از ده روز طول نکشد.

خوشبختانه از نظر آب‌وهوا هم شانس‌هایی آوردیم؛ البته نمی‌توانم بگویم همه‌چیز فقط شانس بود. این اتفاق حاصل پیش‌تولیدی طولانی و دقیق، رصد کردن آب‌وهوا، شناخت آن فضا و حتی کنار گذاشتن بعضی گزینه‌ها بود تا بتوانیم در یک بازه زمانی مشخص کار کنیم. مجموع این عوامل، به‌اضافه شانسی که واقعاً می‌توانم بگویم آوردیم، باعث شد فیلم‌برداری را در شش جلسه تمام کنیم.

خدای من شاهد است که در مقطعی، فقط دعا می‌کردم و آرزویم این بود که گروه با سلامت بروند و به خانه‌هایشان برگردند. آن‌قدر شرایط و رفت‌وآمد به آن منطقه سخت بود که دیگر حتی فیلم خوب هم نمی‌خواستم؛ فقط می‌خواستم همه سالم برگردند.

خوشبختانه گروهی پرانرژی، همراه و دارای دغدغه مشترک کنار هم قرار گرفتیم. مجموعه سینمایی جوان هم واقعاً به من انگیزه داد و کمک کرد ترس‌هایم را کنار بگذارم و برای ساخت این فیلم همراهی کنم.

اضافه شدن خانه تولید اثر و آقای محسن خواص به‌عنوان تهیه‌کننده هم بسیار کمک‌کننده بود. این همراهی به من احساس امنیت و آرامش داد؛ چون پروژه بزرگی بود و توان مالی محدودی داشت. من تا مرحله تولید، تا حد زیادی به مسائل فکر کرده بودم، اما می‌دانستیم مرحله پس‌تولید کار سنگین و پرهزینه‌ای خواهد بود. اگر آن حمایت نبود، ادامه دادن پروژه واقعاً دشوار می‌شد.

خوشبختانه وقتی آقای خواص قصه را خواندند، آن را دوست داشتند و دغدغه ایشان هم بود؛ بنابراین حاضر شدند برای ساخت فیلم چنین تلاشی کنند. خلاصه، همه‌چیز دست‌به‌دست هم داد و خدا را شاکرم که «گوره» توانست ساخته شود.

این فیلم دشواری‌های زیادی داشت. اولین و مهم‌ترین مسئله، لوکیشن بود. می‌خواستیم فضایی بکر داشته باشیم و در بسیاری از مکان‌هایی که پیش‌تر در نظر گرفته بودیم و تولید در آن‌ها می‌توانست آسان‌تر و کم‌خطرتر باشد، متوجه شدیم شرایط آن‌قدر تغییر کرده که دیگر امکان کار وجود ندارد. در نهایت، ناچار بودیم از میان سه لوکیشن که هرکدام از دیگری دشوارتر و خطرناک‌تر بود، یکی را انتخاب کنیم.

مسئله بعدی آب‌وهوا بود که اهمیت بسیار زیادی داشت. من دوست داشتم فیلم را در پایان زمستان و ابتدای بهار بسازم. حتی در آن زمان هم قطعاً با دشواری‌هایی روبه‌رو می‌شدیم، اما به هر حال سرمایی می‌خواستم که در فیلم دیده شود.

اگر در روزهای آفتابی کار می‌کردیم، در پایان بهار دیگر مه نداشتیم. با این حال، می‌دانستم اگر آن سرسبزی و مه مناسب را داشته باشیم و بتوانیم در شرایط ابری فیلم‌برداری کنیم، تا حد زیادی به نتیجه دلخواهم می‌رسیم و در مرحله اصلاح رنگ هم می‌توانیم به فضای موردنظر نزدیک شویم.

اگر آب‌وهوا با ما همراهی نمی‌کرد، حجم جلوه‌های ویژه بصری آن‌قدر زیاد می‌شد که نمی‌دانم اصلاً کار به نتیجه می‌رسید یا نه. ضمن اینکه مدت فیلم‌برداری هم به‌قدری طولانی می‌شد که ممکن بود اساساً پروژه را غیرممکن کند.

ما روی یال کوه کار می‌کردیم و از زمان طلوع خورشید تا غروب، هیچ نقطه‌ای برای رفتن به سایه نداشتیم. نه سایه‌ای وجود داشت و نه امکان دیگری برای فرار از نور مستقیم خورشید. نهایتاً شاید یک ساعت در صبح و نیم ساعت در غروب فرصت داشتم تا پلان‌های صحنه‌های خارجی را در سایه بگیرم و بعد امیدوار باشم که بتوانیم در مرحله جلوه‌های ویژه بصری، مه اضافه کنیم و از نظر بصری به چیزی که می‌خواهم برسیم.

خوشبختانه در نهایت، میزان جلوه‌های ویژه‌ای که اضافه شد بسیار کم بود؛ چون آب‌وهوا با ما همراهی کرد و برنامه‌ریزی درست به ما کمک کرد هر صحنه را در موقعیت مناسب خودش بگیریم.

مسئله بعدی کار با حیوان بود. همه من را می‌ترساندند و می‌گفتند گاو یکی از سخت‌ترین حیواناتی است که می‌توان با آن کار کرد. درباره رفتار این حیوان و دشواری اجرای میزانسن‌ها هم نگرانی‌هایی وجود داشت و می‌پرسیدند چطور ممکن است این صحنه‌ها اجرا شوند. نمی‌دانم؛ فقط می‌توانم بگویم که خیلی تلاش کردیم و معجزات کوچکی، یا شاید بزرگی، برایمان اتفاق افتاد که کمک کرد این فضا شکل بگیرد.

در ابتدای گفت‌وگو به دغدغه زنان اشاره کردید؛ موضوعی که در «گوره» به شکلی نمادین و در پیوند با نیازهای سرکوب‌شده شخصیت اصلی مطرح می‌شود. با توجه به اینکه مسائل و تجربه‌های زنان ابعاد گسترده‌تری دارد و لزوماً به فضای روستایی و جهان این فیلم محدود نمی‌شود، این دغدغه تا چه اندازه در آثار قبلی شما حضور داشته و در پروژه‌های آینده چه جایگاهی خواهد داشت؟

خیلی زیاد؛ واقعاً خیلی زیاد. در کارهای قبلی من هم می‌توان دید که چگونه به این موضوع پرداخته‌ام. نه به این معنا که نگاه یا سوگیری خاصی به سمت زنان دارم، بلکه واقعاً زنان و جنس خودم را بیشتر می‌شناسم. به درون خودم و به درون هم‌جنسانم نگاه می‌کنم و آن‌ها را بهتر می‌فهمم.

چیزی را که بیشتر می‌فهمم، راحت‌تر می‌توانم به قصه تبدیل کنم. اگر بتوانم یک دغدغه مردانه را هم به‌درستی درک کنم، مطمئناً آن قصه را خواهم ساخت و درباره‌اش خواهم گفت.

فکر می‌کنم در ادامه هم همین مسیر را دنبال کنم. عمده قصه‌هایی که برای پروژه‌های پیش رو، از جمله سریال‌هایی که برای پلتفرم‌ها نوشته‌ام و امیدوارم به‌زودی آن‌ها را بسازم، همچنین فیلم سینمایی‌ای که امیدوارم در آینده کار کنم و طرح‌های جدیدی که دارم، هرکدام از گوشه‌ای به زیست زنانه می‌پردازند.

امیدوارم بتوانم این کار را انجام بدهم. شاید تنها کاری که بتوانم برای زنان سرزمینم، برای خودم و هم‌جنسانم انجام بدهم، این باشد که بخشی از قصه‌های ناگفته آن‌ها را تعریف کنم.

شما در سال‌های گذشته، علاوه بر فعالیت در جایگاه فیلم‌ساز، سابقه داوری در جشنواره فیلم کوتاه تهران را نیز داشته‌اید. حالا که اثر خودتان در جشنواره حضور دارد و در معرض داوری قرار گرفته است، این تجربه دوگانه چه احساسی برای شما ایجاد می‌کند؟ آیا قرار گرفتن در جایگاه شرکت‌کننده، نگاهتان را به داوری تغییر داده است؟

طبیعتاً دروغ است اگر کسی بگوید برایش مهم نیست که کارش دیده شود. همه از دیده شدن اثرشان خوشحال می‌شوند و ممکن است از اینکه کارشان مورد توجه قرار نگیرد، ناراحت شوند.

اما شاید سابقه این سال‌ها، هم در داوری کردن و هم در داوری شدن، به من نشان داده باشد که این مقوله به عوامل مختلفی بستگی دارد؛ به زمان و مکان، فیلم‌های دیگری که در کنار اثر شما قرار گرفته‌اند، گروه داوری‌ای که انتخاب می‌شود و اینکه در ترکیب آن گروه، چه کسانی رأی مؤثرتر دارند یا چه کسانی برای نظرشان بیشتر تلاش می‌کنند.

همه این عوامل مؤثرند و واقعاً نمی‌توان به‌سادگی نتیجه را پیش‌بینی کرد. الزاماً نمی‌توان گفت خروجی یک گروه داوری به معنای وقوع بی‌عدالتی است؛ همان‌طور که نمی‌توان گفت حتماً عدالت برقرار شده است. این موضوع واقعاً به پارامترهای متفاوتی بستگی دارد.

به نظرم در نهایت، تنها چیزی که می‌توان به آن امیدوار بود، بازخورد مخاطب است. چیزی که الان مرا خوشحال می‌کند، واکنشی است که از مخاطبانی می‌گیرم که فیلم را می‌بینند. وقتی می‌شنوم آدم‌ها فیلم را دوست دارند، با خودم می‌گویم اگر جایزه هم نگیری، می‌توانی فکر کنی فیلم خوبی ساخته‌ای و هیئت داوران تصمیم گرفته‌اند جایزه را به فیلم‌سازان جوان‌تر بدهند. این هم می‌تواند یک راهبرد قابل‌قبول باشد و بهتر است ناراحت نشوی و آن را بپذیری.

اگر هم جایزه بگیری یا در بخشی دیده شوی، دیگران احتمالاً با خودشان می‌گویند فیلمت خوب بوده و استحقاق دیده شدن را داشته است.

جایی که شرایط برایم دشوار می‌شود، زمانی است که فیلم من از نگاه مخاطب اثر خوبی نباشد، اما اتفاق خوبی برایش رخ بدهد. در حال حاضر، خوشحالم که فیلمم از سوی مخاطبان مورد توجه قرار گرفته است. وقتی در روزهای اول می‌بینم مخاطبان فیلم را دوست دارند، احساس می‌کنم اگر اتفاقی برای فیلم بیفتد، احتمالاً دیگران هم می‌گویند فیلم‌ساز تلاش کرده و فیلم خوبی ساخته است.

اگر هم اتفاق خاصی نیفتد، باز می‌توانم فکر کنم که شاید فیلم‌های بسیار بهتری از اثر من وجود داشته‌اند که داوران به آن‌ها رأی داده‌اند. خود من هم اگر داور باشم، ممکن است به آن فیلم‌ها رأی بدهم.

البته اگر فیلم من انتخاب نشود، ممکن است داوران حتی آن را به‌اندازه‌ای شایسته تشویق ندانسته باشند که جایزه‌ای به آن اختصاص بدهند و ترجیح داده باشند این فرصت را به فیلم‌سازان جوان‌تر بدهند. این هم می‌تواند نگاه قابل‌قبولی باشد. نمی‌خواهم بگویم خودم اگر داور بودم، حتماً چنین تصمیمی می‌گرفتم؛ این موضوع به شرایط بستگی دارد.

به هر حال، این حق هیئت داوران است که تصمیم بگیرد آثار را با چه معیار و متر و معیاری ارزیابی کند.

با توجه به آثاری که تا این مرحله از چهل‌وسومین جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه تهران دیده‌اید، ارزیابی شما از سطح کیفی جشنواره امسال چیست؟ آیا جشنواره همچنان نماینده همه ظرفیت‌های فیلم کوتاه ایران است؟

با توجه به فیلم‌هایی که تا اینجای کار دیده‌ام، به نظرم با یک جشنواره متوسط مواجه هستیم. نمی‌توانم بگویم از نظر کیفیت آثار، در یکی از سال‌های خیلی خوب و درخشان قرار داریم.

اما نکته این است که ما امروز تمام ظرفیت فیلم کوتاه ایران را در جشنواره فیلم کوتاه تهران نمی‌بینیم. بخشی از فیلم‌سازان اساساً آثارشان را به جشنواره‌های دولتی ارائه نمی‌کنند. در کنار این جریان، بخشی از سینمای زیرزمینی هم وجود دارد که در حوزه فیلم کوتاه فعالیت می‌کند و تعدادی از محصولات قابل‌توجه در آنجا ساخته می‌شوند.

اگر قرار است فیلم کوتاه امروز ایران را به‌درستی رصد کنیم، باید همه این جریان‌ها را در کنار هم ببینیم. جشنواره فیلم کوتاه تهران دیگر مانند بعضی از سال‌های گذشته، ویترین تمام محصولات سینمای کوتاه ایران نیست.

با این حال، در میان آثاری که اکنون با آن‌ها مواجه هستیم، تعدادی فیلم بسیار خوب و تعدادی فیلم متوسط یا ضعیف وجود دارد. با توجه به فیلم‌هایی که تا این مرحله دیده‌ام، می‌توانم به کیفیت کلی آثار نمره متوسط بدهم.

برچسب ها